طراوت باران

زندگی را نخواهیم فهمید: اگر از همه گل های سرخ دنیا متنفر باشیم
فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل سرخی بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟
زندگی را نخواهیم فهمید: اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم
و جرات زندگی بهتر داشتن را از لب تاقچه به فراموشی بسپاریم
فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.
زندگی را نخواهیم فهمید: اگر عزیزی را برای همیشه ترک کنیم
فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سرزده و حرکت اشتباهی انجام داد.
زندگی را هرگز نخواهیم فهمید: اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم
و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید: اگر دست از تلاش و کوشش برداریم
فقط به این دلیل که یکبار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی نتیجه ماند.

نوشته شده در 93/09/02| ساعت | توسط باران| |

1384739603

مانند یک بهار ، مانند یک عبور ،

از راه میرسی و همراه تو ، هزاران عشق از راه میرسد

با آمدن تو بهار هم فرا میرسد

و دشت خشک سینه ی من سبز می شود .

وقتی تو میرسی ، در کوچه های خلوت و تاریک قلب من ،

مهتاب میدمد و من نیز با تو به عشق میرسم

آری فقط تو ...

تویی که نامت در بهار من ،یادت در اندیشه من ،

عشقت در قلب من

و دیدارت آرزوی من است

نوشته شده در 93/08/25| ساعت | توسط باران| |

 

نسیم، نفس خداست

 

بار روی دوشش زیادی سنگین بود و سر بالایی زیادی سخت… دانه‌ی گندم روی شانه‌های نازکش سنگینی می‌کرد. نفس‌نفس می‌زد. اما کسی صدای نفس‌هایش را نمی‌شنید، کسی او را نمی‌دید. دانه از روی شانه‌های کوچکش سُر خورد و افتاد. خدا دانه‌ی گندم را فوت کرد. مورچه می‌دانست که نسیم، نَفَس خداست! مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: “گاهی یادم می‌رود که هستی، کاش بیشتر می‌وزیدی.”

خدا گفت: “همیشه می‌وزم. نکند دیگر گُمم کرده‌ای!”

مورچه گفت: “این منم که گم می‌شوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خُرد. نقطه‌ای که بود و نبودش را کسی نمی‌فهمد.”

خدا گفت: “اما نقطه سر آغاز هر خطی‌ست.”

مورچه زیر دانه‌ی گندمش گم شد و گفت: “من اما سر آغاز هیچم و ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.”

خدا گفت: “چشمی که سزاوار دیدن است می‌بیند. چشم‌های من همیشه بیناست.”

مورچه این را می‌دانست. اما شوق گفت‌و‌گو داشت. پس دوباره گفت: “زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.”

خدا گفت: “اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه‌ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.”

مورچه خندید و دانه‌ی گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچ کس اما نمی‌دانست که در گوشه‌ای از خاک، مورچه‌ای با خدا گرم گفت‌و‌گوست.

نوشته شده در 93/08/25| ساعت | توسط باران| |

زندگی مثل یک جاده بلند و طولانی است.

- بخش‌هایی از جاده زندگی پر است از فراز و نشیب.

یادم باشد… که در پس هر فرازی، فرودی هست و در ادامه هر فرودی یک فراز، خود را آماده نگاه دارم.

- بخش‌هایی از جاده زندگی، خوابند و فریب.

یادم باشد… جاده‌ها برای رفتن ساخته شده‌اند نه ماندن. جاده‌ها برای گذارند نه قرار.

- بخش‌هایی از جاده زندگی خشن است و ترسناک.

یادم باشد… ترس به خود راه ندهم و با شهامت پیش بروم چرا که خدای من نگران و نگهبان من است.

- بخش‌هایی از جاده زندگی سرد است و برفی.

یادم باشد… گرمای دوستان خوب همراه مناسبی است برای سفر زندگی.

- بخش‌هایی از جاده زندگی پر پیچ و خم‌اند.

یادم باشد… پیچ و خم لازمه راه است بدون آن زندگی یکنواخت است و کسل کننده.

- بخش‌هایی از جاده زندگی حاشیه‌های جالبی دارند.

یادم باشد… برای لحظاتی استادن، لذت بردن و نفس تازه کردن. خوب است اما باید نگاهم را دوباره به جاده بدوزم.

گاهی جاده‌ها طولانی به نظر می‌رسند، ره توشه یادم نرود،

صبر،

اندکی امید

و به مقدار کافی ایمان!

جاده زندگی

 - در زندگی جاده‌هایی وجود دارد که به جای مشخصی ختم نمی‌شوند.

یادم باشد… گرفتار وسوسه نشوم و مقصد اصلی‌ام را فراموش نکنم و اگر اشتباه رفتم راه بازگشت همواره باز است!

- برخی جاده‌ها تاریکند.

یادم باشد… گاهی به آسمان نگاه کنم. جایی که ستاره‌ها هدایتم می‌کنند و فراموش نکنم مهربانترین، هدایت گرانی را از پیش خود فرستاده است تا انسان‌ها بی‌کس و بی‌نشان نمانند.

یادم باشد… هر گامی که ما بسوی او بر می‌داریم او پیشاپیش ده گام برداشته است! او مشتاق دیدار ماست.

نوشته شده در 93/08/25| ساعت | توسط باران| |

ذهن رندان است. 

از زندان ذهن آزاد باش.

و فقط یک قدم کافی است.

زیرا گام های بعدی خود به خود برداشته می شود.

اما به اندیشیدن و اندیشیدن ادامه نده.

تردید نکن.

نوشته شده در 93/08/24| ساعت | توسط باران| |

آخرین برگ سفر نامه باران این است:

که زمین چرکین است!


نوشته شده در 93/08/24| ساعت | توسط باران| |

آزردن آدمها فقط چند ثانیه طول میکشد
اما گاهی التیام دادنش چند سال
کسانی که دوستتان دارند را گرامی بدارید

آزردن آدمها فقط چند ثانیه طول میکشد
اما گاهی التیام دادنش چند سال
کسانی که دوستتان دارند را گرامی

نوشته شده در 93/08/14| ساعت | توسط باران| |

مرا با حقیقت بیازار
اما هرگز با دروغ آرامم مکن ...

مرا با حقیقت بیازار

اما هرگز با دروغ آرامم مکن ...

نوشته شده در 93/08/14| ساعت | توسط باران| |

 

عزیز ساده ی من !
همیشه آن که عاشق تر است
ساده تر است...
و آن که ساده تر عاشق تر !
این راز تمام کوچه های خلوتی است
که انتهای بن بست خود را
با قدم های عاشقان
پرواز می کنند...
پس ازتو من
مسافر دوره گردی شده ام
شبیه پری در باد
درد قاصدک ها را بر دوش می کشم
وقتی بر شانه های باد
بوسه می زنند
دوره گردی مانده در راه فردا
که سهم خوشبختی اش را
با انتظار آمدنت
کوچه به کوچه
شهر به شهر
می گرید...
و تو خیال می کنی باران می‌بارد ...
عزیز ساده ی من..

نوشته شده در 93/08/14| ساعت | توسط باران| |

با من حرف بزن



با من حرف بزن


مثل یک پیراهن نارنجی با روز


مثل وقتی که ابر


صرف شستن یک سنگ می کند .


مثل وقتی که صرف ِ همین شعر می شود


با من حرف بزن


مثل یک بازی در وسط تابستان


و به چیزی فکر نکن


می دانم


زمین گرد است


و جاذبه


در پای درختان سیب بیش تر است !

نوشته شده در 93/08/10| ساعت | توسط باران| |















قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت